Print Friendly
نوشتاری درباره مستند «چشم در برابر چشم»

چشم در چشم حقیقت

haghighat

«چشم در برابر چشم» به چشمان «حقیقت» خیره شده است، بنا دارد به تلافی بهم خوردن صورت دختران ایرانی، لبخند مزورانه همان جریان دروغگوی رسانه ای را بهم بزند.

ابوالفضل اشناب- سالن تاریک می شود، «هوالعادل» روی پرده سالن نقش می بندد، روی صندلی نشسته ام و مستندی را تماشا می کنم که قرار است از یک موضوع حساس و پر از حاشیه سخن بگوید. موضوعی که چند وقت پیش تمام کشور را درگیر خود کرده بود. همان موضوعی که خیلی ها حتا از آوردن نام آن هم می هراسند. موضوع تلخی به نام «اسیدپاشی» … اینجا دانشکده مدیریت دانشگاه تهران است؛ مراسم رونمایی از مستند «چشم در برابر چشم».

بعضی حرفها را در جامعه باید جوان ها بزنند، بعضی پیگیری ها، با نامه و حکم و اینها نمی شود، باید جوان ایرانی خودش برود دنبال حقیقت و آن را پیدا کند. نگاه جوان ایرانی، نگاهی است که با کسی تعارف ندارد، منفعت طلبی در آن نیست و به جز فریادزدن حقیقت، مأموریت دیگری ندارد. فرقی ندارد موضوع چه باشد، در چه حیطه ای است، فرقی ندارد که صورت سوخته دختران ایرانی باشد و یا پیگیری حقوق پایمال شده سیاسی.

نگاه حقیقت جوی جوان دنبال موضوع می رود و آن را به هر وسیله ای که می تواند در عرصه افکار عمومی منتشر می کند، گاه دوربین به دست می گیرد و مستند می سازد و گاهی قلم به دست می گیرد و روی صفحه کاغذ می نویسد: «حقیقت».

«چشم در برابر چشم» به چشمان «حقیقت» خیره شده است، بنا دارد به تلافی بهم خوردن صورت دختران ایرانی، لبخند مزورانه همان جریان دروغگوی رسانه ای را بهم بزند. «چشم در برابر چشم» از داستان «آمنه بهرامی» شروع می شود و دنبال این سوال می رود: «چه اتفاقی افتاد که کار به اصفهان کشید؟» و آن چنان که همه ما یادمان است موضوع را تبدیل به یک چالش امنیت ملی کرد. از دریچه مستند که به این ماجرا نگاه کنیم، خیلی وقایع روشن تر خواهد بود.

چه کسانی در ماجرای آمنه گفتند قصاص یک خشونت بی بدلیل است؟ چه کسانی زبانشان با آمنه بود و دلشان با آن اسیدپاش جنایت کار؟ چه کسانی از ناامنی در جمهوری اسلامی لذت می برند؟

موضوع، موضوع جذابی است. روایتی از مسئله اسیدپاشی که خیلی ها از ترس به خطرافتادن منافع شان و یا از ترس ایجاد حاشیه ابدا حرفی از آن نمی زنند و همچنان صورت دختران قربانی در سکوت مرگبار آنها می سوزد. نگاه مستندساز اما سیاسی نیست، بلکه پرسشگرانه است و به دنبال جواب سوالاتی می گردد که شاید در ذهن خیلی از ما وجود داشته باشد.

نمی دانم… امیدوارم این گونه نباشد. اما این رسانه ها گویا با هرچیزی که مُهر اسلام بر آن خورده باشد، مشکل دارند. مگر قصاص برای تنبیه جنایتکاران نیست و مگر خداوند این حکم شریف را برای این قرار نداده است که دیگر کسی جرات نکند جامعه را مورد حمله قرار دهد و امنیت و آرامش مردم را بگیرد؟ اصلا مگر تمام کشور های غربی چنین مجازاتی را برای جامعه خود در نظر نگرفته اند؟ شاید اگر آن زمان که برخی رسانه های داخلی به جای عمل به وظیفه ذاتی شان یعنی روشنگری، افکار عمومی را به سمتی بردند که دل دوستان غرب نشین شان می خواست، دیگر هیچ دختری تمام آینده خویش را این چنین سوخته نمی دید.

ای کاش این رسانه ها به جای حمله روانی به موضوع قصاص، سراغ هزاران هزاران زندانی و محکوم بی گناه در غرب می رفتند و آماری از اعدام های بی پایه و اساس تهیه می کردند، اصلا کسی خبر دارد در دنیای مدرن مدعی حقوق بشر امروز چه کسانی هنوز شکنجه می شوند و یا از آغوش خانواده هایشان به وحشیانه ترین شکل کنده می شوند؟

برای بازگو کردن این حقایق چه زبانی بهتر از مستند؟ شاید اگر به جای این همه مصاحبه، خبر و مقاله، چند مستند مانند «چشم در برابر چشم» ساخته می شد تا به بازنمایی تصویری آنچه در پس این ظاهر روشنفکری رسانه های معاند رخ داده است، پرداخته  می شد و واقعیت تلخ این لطمه بزرگ اجتماعی را نمایش داده می شد، امروز شاهد وقایعی چون اسیدپاشی اصفهان نبودیم.

«چشم در برابر چشم» بدور سیاست زدگی به صراحت از کسب عبرت برای جامعه از این پدیده سخن گفته است و نه هراسی از موضع گیری ها و نه ترسی از فریاد دروغگویانی که ماسک حقوق بشر به صورت زده اند، دارد. مخاطب آن نیز در ابتدا جوانان اند، این مستند بناست به دانشگاه های کشور سر بزند و حقیقت را به نمایش بگذارد. بگذاریم همه معجزه ذهن حقیقت جوی جوان را ببینند.

مصاحبه دارد تمام می شود…

آمنه با لحنی مملو از درد می گوید: تمامی این موسسات حقوق بشری را باید درون سطل آشغال ریخت، چون بوی تعفن می دهند. راست می گوید. بوی تعفن شان اینقدر شدید است که از کیلومتر ها دورتر شنیده می شود. خیلی ها می دانند. خیلی ها هم مطلع نیستند. اما آمنه خوب خبر دارد. سالن روشن می شود و صدای تشویق حضار، فضا را پر می کند.

تعداد بازدید:553
بدون دیدگاه

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*


*